حسنا و بازی
حسنا جونی این روزا چند ساعتی سینه خیر میری و با اسباب بازیات سرگرم میشی. ...
نویسنده :
خاله
1:22
حسنای مستقل
خاله جونی این روزا مستقل شدی و خودت دوست داری همش خودت غذاتو بخوری. موقعی که مامانی بهت سوپ میده بشقابو میکشی و حتی گاهی وقتا اجازه نمیدی مامانی قاشق غذا رو بذاره دهنت و خودت زودتر با دستات قاشقو میگیری و میندازی دهنت. این عکسام ، عکسای شیر خشک خوردنته. آخه مامانی در روز یه وعده بهت شیر خشک میده و اون آخر شب حول و حوش ساعت11 شب هست. ...
نویسنده :
خاله
1:18
سالگرد ازدواج خانم جون پدر جون
سلام خاله جونی این روزا خیلی شیطون شدی. مخصوصا اینکه تازه یاد گرفتی سینه خیز بری و مدام اینور اونور حرکت میکنی. مامانی میگه حتی شبا موقع خواب هم باید مواظبت باشه چون از جات تکون میخوری و میچرخی و یکباره مامانی میبینه یه جا دیگه خوابیدی. این روزا دیگه تو ننو هم که نمیخوابی و ننو برات شده اسباب بازی. بعضی اجسام بیشتر از بقیه توجهت رو جلب میکنه. مثلا کنترل تلویزیون و گوشی. نمیدونم چه لذتی برات دارن اما هر موقع چشمت بهشون بیفته سریع سینه خیز میری تا بهشون برسی بعدم که دستت بهشون میرسه میخوریشون! راستی از تسبیح هم خوشت میاد و دو نه های تسبیح رو با دقت وارسی میکنی! امشب سالگرد ازدواج خانم جون و پدر جون ...
دوره تکاملی حسنا در7ماهگی
حسنا خانم این روزا دست راستش رو تکون میده. آخه ماههای قبل مرتب دست چپ رو به زمین میکوبوند و ما از شدت فعالیت دست چپش فکر میکردیم که در آینده دست چپی میشه اما این روزا دیگه دست چپ رو تکون نمیده و مدام دست راست رو میکوبونه رو زمین و فرضیمون غلط از آب در اومد و حالا این فعالیتاش رو به پای دوره تکاملیش گذاشتیم. عاشق بازی کردنه و مدام یه نیروی تمام وقت میخواد که باهاش بازی کنه. وقتی میاد خونمون همش با پدرجون بازی میکنه و سر و صرت پدرجون خیس عرق میشه. قبلا وقتی یه تیکه نون بهش میدادیم باهاش بازی میکرد و نمیتونست بخوره اما حالا در عرض یه دقیقه نصفش میکنه و دیگه میترسیم که نون بدیم دستش. وقتی هم که ما رو در حالا غذا خوردن میبینه آروم و قرار ند...
سوپ خورون
حسنا جون این روزا داری با طعم غذاهای مختلف آشنا میشی. مامانی به ترتیب غذاهای مختلف بهت میده اولش یکی دو هفته ای فرنی، بعدش حریره بادام، الان سوپ .... خیلی غذا خوردن رو دوست داری و وقتی میبینی که ما داریم چیزی میخوریم بی تابی میکنی و میخوای خودت رو به سفره برسونی. مخصوصا که الان که دیگه میتونی سینه خیز بیای. ظرف چند ثانیه خودت رو میرسونی پیش سفره و سفره رو با دستات میکشی! اینهام عکس سوپ خوردن امشبته. اجازه نمیدادی مامانی بعت غذا بده تند و تند بشقاب رو میکشیدی و میخواستی خودت تند بخوریش! مامانی هی میگفت صبر کن دیگه من دارم بهت میدم. اما تو خیلی خیلی سوپ رو دوست داشتی. البته موقع خوردن بیشتر غذاها اینطوری. حتی دارو هاتم با اشتهای کامل میخور...
یاد و خاطره مامان بزرگ زنده باد
امروز سالگرد مامان بزرگ مامانی بود. مامان بزرگی که یادش همیشه و همه جا واسمون زنده است. این قدر خاطره هاش زیاده که همیشه یادش میافتیم. وقتی غذایی درس میکنیم وقتی یادمون میاد که نباید اسراف کنیم و باقی مونده غذا رو میشه در یه جای دیگه باز قابل استفاده است. مخصوصا کاربردش تو آش ترشای مامان بزرگ! دوست داشتن طبیعت و سرسبزی که حالا وقتی نیست تو وجود نوه هاش خودشو نشون داده. عاشق مهمونی و جمع کردن همه فامیل کنار هم. امروز که مراسم سالگرد تو خونه مامان بزرگ بود خاله ها و دخترخاله ها جمع بودن. من بعد مراسم رفتم و باز همه نشسته بودن. مامانی بعد مراسم دوست داشت باز بمونه بهش گفتم از اینکه همدیگه رو نگاه کنین خوشتون میاد چرا جای ...
نویسنده :
خاله
23:45
حسنا جوجوی 6ماهه مامان و بابا
گل نازم نیم سالگیت مبارک. تو اومدی و روزها و هفته های زندگیمون قشنگ تر شد. تو اومدی و امید شدی واسه اینکه آینده رو بهتر و با گامهای محکم تر بسازیم. ترس عجیبی همه وجودمو فرا میگیره وقتی به این مسئله فکر میکنم که اگه زمونه نخواد من کنارت باشم. تو که اومدی وابستگیم به دنیا صد برابر شد تو شدی طلوع صبحم و غروب شبم تو شدی بود و نبودم، همه وجودم. خدایا همه ی پدر مادرها رو واسه بچه هاشون نگه دار«آمین». ...
نویسنده :
خاله
1:52
بابا مامان گفتن حسنا
سلام حسنا جونی دیشب اولین بار چند بار پشت سر هم گفتی بابا /بابا/ اولش میگفتی «ها» بعد پشت سرش میگفتی«بابا». اما مفهوم بابا رو فعلا متوجه نمیشی. امشب هم چند بار گفتی «ماما» امروز صبح مامانی بردت مرکز بهداشت. وزن:هفت کیلو و چهارصد گرم. قد:67سانتیمتر دور سر:دو و نیم. واکسن فلج اطفال خوردی و واکسن سه گانه و هپاتیت به پات زدن عصر هم چون سرما خورده بودی مامان بابا بردنت دکتر. امشب اومدی خونمون یه کم بی قرار بودی و پاهات رو سفت نگه میداشتی دیگه مثل شبای قبل پاهاتو تکون نمیدادی. وقتی پاهات به جایی میخورد گریه میکردی و ادم دلش برات کبابا میشد که درد داری. کادوی دایی جون به ح...
حسنا شکلک در میاره
این روزا حسنا لباتو به هم میزنه و صدا در میاره. یه جورایی مثل شکلک در آوردن انگاری از این کارش خیلی خوشش میاد. قبلا ما وقتی این حرکت رو انجام میدادیم با دقت نگامون میکرد اما این ماه خودش دیگه میتونه این کارو انجام بده. ...
نویسنده :
خاله
1:37












